ميرزا حسن حسينى فسايى

489

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

شيراز كه اكنون به محله « سنگ سياه » شهرت يافته است ، احداث مدرسه نمود و آن را « مدرسه اماميه » فرمود و املاكى وقف بر آن نمود كه در وقت نگاشتن اين فارسنامه ، رسمى از آن مدرسه نديده و اسمى از آن جز در نوشته‌جات قديمه نشنيده و املاك موقوفه‌اش يا خالصه ديوان اعلى گشته يا به دست غاصبى آمده ، مگر قريه بابا ايورسياخ فارس و بازار آقا واقعه در ميانه حرمين شاه‌چراغ و سيد مير محمد رضوان اللّه عليهما و كاروانسراى اماميه واقعه در محله بازار مرغ شيراز كه بعد از خرابى آن ، مرحوم چراغعلى خان نوائى وزير مملكت فارس در سال 1216 تعمير كرده به « كاروانسراى چراغ على خان » شهرت يافته است و عبارت وقفنامه مدرسه اماميه شيراز به موجب سواد معتبر از اصل آن به توسط ميرزا محمد جعفر حسنى حسينى نسابه كه از اولاد اناث واقف خير مواقف است به ملاحظه رسيد القاب واقف را چنين نگاشته بودند : خلف اعاظم سلف ، در اصداف افاخم خلف ، فارس ميدان عظمت و جلال « 1 » ، رايض گلگون‌شوكت و اقبال : گل حديقه ايمان امام‌ويردى بيگ * كه كرده روضه شيراز رشك خلدبرين كشد سواد مضامين خط فرمانش * به جاى سرمه به چشم قبول ، حور العين گرفته ملك سليمان ز لطف شاه جهان * بعدل آصف جم اقتدار ، زير نگين و در سال 1099 : وزير اعظم ، اعتماد الدوله ، شيخ على خان زنگنه ، زندگانى را بدرود نموده ، به روضهء رضوان خراميد و نزديك به شانزده سال وزارت ممالك محروسه ايران را بىمشاركت غير نموده ، نظمى كامل داده ، فتنه‌هاى داخلى و خارجى را خوابانيد و شاه و سپاه را خشنود و رعيت را آسوده داشت و هميشه اعليحضرت شاه سليمان را از كردار ناپسند بازمىداشت ، نوشته‌اند « 2 » : روزى پادشاه از نشأه شراب سرمست گشته ، شيخ على خان را احضار داشته ، به او فرمود بايد تغيير در حالت خود داده ، با من موافقت كنى ، شيخ على خان در جواب گفت نشأه شراب با نشأه جوانى مناسب است ، زندگانى و رفتار من بايد موافق سن پيرى من باشد ، شاه سليمان فرمود : كردار تو موجب ملامت بر رفتار من است ، بايد جامى شراب يا مقدارى معجون نشاط صرف كنى ، پير بيچاره ، معجون را قبول نمود و چون بر خلاف عادتش بود اطوار ناهنجار از او بروز نمود ، پادشاه بخنديد و اهالى دربار را خواسته وزير بىنظير را ملاحظه كردند پس حكم فرمود تا ريش او را تراشيده به خانه‌اش بردند ، چون به هوش آمد و واقعه را دانست ، از خدمت وزارت استعفا نمود و پادشاه از كردهء خود پشيمان گشت و هرچند در رضاجوئى وزير كوشيد فايده نبرد تا نزديك به چهار ماه گذشت و كارها معطل گشت ، روزى پادشاه از روى مستى حكم به بريدن دست مطربى فرمود « 3 » ، سرهنگى كه مأمور به اين كار بود حكم را به تأخير انداخت ، چون پادشاه از خواب برخاست « 4 » و مطرب را سالم يافت در غضب شده ، حكم نمود دست و پاى سرهنگ را ببرند « 5 » كه در ميانه نواب شيخ على خان آمده ، شفاعت نمود ، شاه سليمان فرمود جسارت نمودى ، چون فرمان ما را نمىبرى ، حق شفاعت ندارى ، شيخ على خان عرض كرد خود فرموديد

--> ( 1 ) . در متن : ( مجلا ) . ( 2 ) . ر ك : تاريخ ايران ، سرجان ملكم ، ج 1 ، ص 193 . ( 3 ) . ر ك : تاريخ ايران ، سرجان ملكم ، ج 1 ، ص 193 . ( 4 ) . در متن : ( برخواست ) . ( 5 ) . ( . . . حكم كرد تا دست و پاى مطرب را با دست سرهنگ مزبور ببرند ) . تاريخ ايران ، سرجان ملكم ، ج 1 ، ص 194 .